|
parandokht
درباره همه چیز میخواهم بگویم و بشنوم
|
و چه خوب! كه تو هم مثل مني، خسته از اين دوران، دوره بيرحمي، دوره دلتنگي، دوره كشتن احساس لطيف.... خسته از تنهايي... و بخواهي؛ كه كسي باشد و از عمق نگاهش، تو بخواني و بفهمي ... همه حجم هواي دل او، كه به ساز دل او كوك شده، تو را ميخواند... (پرند) [ دوشنبه پنجم دی 1390 ] [ 9:27 ] [ پرند ]
[ ]
پاي دلم سست ميشود و ميلرزد؛ كه بماند... بماند و به دار آويختن احساسم را نظاره كند، تا آسمان چشمانم را ابري كند... من، اما از او مقاومترم... دست دلم را ميگيرم؛ با خود ميكشانم و به خانه خيالم ميبرم.... قالي رنگارنگ و زيباي "رويا" را كه كف خانه خيالم ميبند؛ غرق شادي ميشود.... آنقدر كه باز آسمان چشمانم را ابري ميكند.... (پرند) [ یکشنبه پانزدهم آبان 1390 ] [ 10:20 ] [ پرند ]
[ ]
عادت می کنیم ... به روزمرگی... به تکرار... به زندگی... به اینکه زندگی یعنی همین عادتها... و گاهی، ترک عادتها... عادت می کنیم ... به اینکه؛ یاد میگیریم نگیم "آره" ... بلکه به راحتی بگیم "نه" ... دل بشکنیم... حق دیگران رو پایمال کنیم... دست رد به سینه "دیگری" بزنیم... عادت می کنیم... به اینکه؛ تو خوشیها خدا رو گم کنیم.... ولی وقت غم دنبالش بگردیم... راستی چرا به "خوبیها" عادت نمی کنیم؟؟؟ (پرند)
[ شنبه سی ام مهر 1390 ] [ 11:4 ] [ پرند ]
[ ]
خورشيد خانم پتوي زيباي شب رو با اون نگينهاي ستارهاي روي تنش كشيد. "مهربوني" و "عصبانيت" هم خسته از يك روز پركار، هركدوم گوشهاي نشسته بودن. حال "مهربوني" خيلي خوب بود، برعكس "عصبانيت" ! "مهربوني" نگاهي به "عصبانيت" كرد و با لبخندي نرم گفت: چيه؟ ديگه روز كه تموم شد! هنوز خسته نشدي؟! بيا اينجا كنار من. بيا! ميخوام كمي باهات حرف بزنم. تا كي ميخواي اين مدلي باشي؟ همه عمرت داره اينطوري ميگذره! هر ثانيه با يك نقاب و چهره تازه خودت رو به مردم نشون ميدي؛ گاهي وقتا لباس پرخاشگري ميپوشي. گاهي وقتا لباس قدرت ميپوشي و با تمام وجود در هيبت يك سيلي محكم به صورت يكي فرود مياي! بعضي وقتا ديگه شورش رو درمياري، خودت رو شبيه يك صداي ناهنجار ميكني و با نعرههاي وحشتناك فحاشي ميكني! چرا هيچ وقت تحمل مردم رو نداري؟ وقتي كسي بهت نزديك ميشه، بهش تنه ميزني و براش چشم و ابرو نازك ميكني! مدام بهانهگيري ميكني و آسمون دل همه رو باروني ميكني! واي! خسته نشدي؟ "عصبانيت" هنوز آروم نبود، ولي حرفهاي مهربوني داشت كم كم اثر ميكرد. "مهربوني" دست "عصبانيت" رو با اون آرامش ذاتيش گرفت و برد جلوي آينه. بهش گفت: تا حالا صورتت رو جلوي آينه ديدي؟ نگاه كن! ببين چقدر زشتي؟! من و تو چند تا شباهت با هم داريم؛ شباهتهايي كه از زمين تا آسمون با هم فرق دارن!!! هردوتامون دندونهامون رو از پشت زندون لبها به همه نشون ميديم؛ اما دندونهاي تو از پشت لبهاي مستطيلي شكل و دندونهاي من از پشت لبهاي نيمدايره كه هر دو طرفش رو به آسمونه! هردوتامون گونههاي برجسته داريم؛ گونههاي تو از شدت دندون قروچه برجسته ميشه اما گونههاي من از شدت خندههاي از ته دل! چشمهاي هردوتامون خيلي وقتا باروني ميشه؛ چشمهاي تو از شدت عصبانيت و حرص اما چشمهاي من از فرط خوشحالي و صميميت! حالا ديدي! ديدي كه من از تو زيباترم! بيا مثل من باش! مثل من لباسهاي زيبا بپوش. به جاي لباس نفرت، لباس گذشت و محبت من رو بپوش! به جاي نقاب كينه، نقاب دوستي و مهر من رو بزن! به جاي صوت فحاشي، شعر و غزل خيرخواهي من رو بخون! به جاي كفشهاي لجبازي، كفشهاي همراهي من رو بپوش! اون كولهبار خشمت رو زمين بذار و به جاي اون كولهبار عاطفه من رو روي دوشت بنداز! ببين چقدر زيبا و دوست داشتني ميشي! "عصبانيت" نگاهي به صورت سفيد و نوراني "مهربوني" انداخت و با همه وجود از چهره كبود و تيره خودش بيزار شد. دستاي "مهربوني" رو محكم فشار داد و از صميم قلب خواست كه با "مهربوني" يكي بشه! (پرند ) [ چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390 ] [ 11:52 ] [ پرند ]
[ ]
اگه بشنويم كسي بگه : "دلم ميخواد از اين دنيا برم، از اين دنيا، از اين زندگي خسته شدم، دلم ميخواد بميرم و ...." فوراً يا به خودش يا پشت سرش ميگيم: "واه ... واه... چه آدم افسردهاي ! مشكل روحي و رواني داره!" تا حالا واقعاً با خودتون فكر كرديد چرا در مواجهه با چنين حرفهايي اينطور برداشت ميكنيم؟ اصلا چرا در برابر مردن جبهه ميگيريم؟ هيچ شده تابحال حرف ديگهاي بزنيم؟ البته خود من هم مستثني نيستم، حتي درباره خودم! اما امروز با نگاهي تازه و چشماندازي جديد ميخوام اين حرف رو تحليل كنم. كمي با خودم فكركردم. ديدم وقتي كسي از اين دنيا ميره، سبكبال ميره؛ چون جسم و تن سنگينش رو ميذاره براي همين دنياي جسماني. روح و روانش رو كه خسته شده؛ از اينكه يك جسم مادي رو داره حمل ميكنه؛ ميذاره و پر ميكشه به يك جاي خوب! ميره و به همونجايي كه اصل و ريشهاش متلعق به اونجاست، متصل ميشه! مگه نه اينكه وقتي خدا اين تن خاكي رو آفريد، در نهايت بخشندگي و رحمتش از روح خودش به اون دميد؟ اتفاقاً به نظر من مردن و كوچ از اين دنيا خيلي هم بد نيست، لياقت ميخواد. چون جسم دست و پاگيرت رو ميذاري و با روح و روانت كه قطرهاي از وجود لايتناهي خداست، به خودش برميگردي و بهش پيوند ميخوري، ميري پيش خودش. چي از اين بهتر؟؟؟ گاهي وقتا با خودم ميگم: "خوش به حال اوني كه خدا لايق ميدونه و دوتا بال بهش ميده تا از سكوي اين دنيا پربكشه و برسه به آغوش خدا... " مخصوصاً امروز و در اين لحظه كه احساس ميكنم چقدر دلم براي خدا تنگ شده!(پرند) من ملک بودم و فردوس برین جایم بود آدم آورد در این دیر خراب آبادم
[ دوشنبه هفدهم مرداد 1390 ] [ 14:35 ] [ پرند ]
[ ]
تا حالا تشبیهی برای"سریالهای ایرانی" داشتید ؟ به نظر من "سریالهای ایرانی" مثل "کش" میمونه که یک سرش رو کارگردان و سر دیگرش رو تهیه کننده میگیره وهردو تا جایی که جا داره این "کش" رو میکشن (مثلا برای یک سریال ۲۰قسمتی، حدود ۵/۱۹ قسمتش توی این کش کشون بین کارگردان و تهیه کننده میگذره)!!! بعد یکهو هردو باهم این "کش" رو ول میکنند (اینجا همون نیم قسمت باقی مونده است که میخوان یک جوری سرو ته قصه رو بهم بیارن!!!) دیگه خودتون زحمت بکشید و حدس بزنید که آخرش چه گلی به سر بیننده میزنند! (البته گلی که نمیزنن هیچ، این "کش" رو که ول میکنن محکم میخوره تو چشم بیننده بیچاره!!!) (پرند) [ سه شنبه هفتم تیر 1390 ] [ 21:10 ] [ پرند ]
[ ]
بچه كه بودم خدا رو براي خودم مثل يك پادشاه تصور ميكردم. پادشاهي كه يك لباس سفيد و بلند تنش بود و يك تاج طلايي و پر زرق و برق داشت. ريشهاي بلند و سفيد با يك عصاي شيك و گرون قيمت كه با دست بهش تكيه ميداد. صندليش هم خيلي سلطنتي بود؛ طلايي و منبت كاري آنچناني با تكيه گاهي بلند و چهارگوش! عاشق صندليش بودم. زير پاهاش هم بجاي فرش ابرهاي سفيد آسمون بود! اين خدا هميشه از اون بالا با لبخند به بندههاش نگاه ميكرد و دستي هم به سرشون ميكشيد! از نگاه و چهرهش مهربوني ميريخت. با اينكه ميدونستم خيلي مهربونه، ولي همش حس ميكردم چقدر سخته كه بخوام با همچين خدايي راحت و صميمي حرف بزنم و چيزي ازش بخوام! انگار يك جورايي باهاش رودربايستي داشتم! فكر ميكردم حتما بايد باهاش عربي حرف بزنم، اگه فارسي بگم، بهش توهين كردم! كم كم كه از عالم بچگي دراومدم و خدا رو بيشتر شناختم، تا مدتها خودم رو بخاطر اين تصورم سرزنش ميكردم. حالا ديگه تصوير و تجسمي از خدا ندارم.آخه خدايي كه همه جا و همه وقت هست و حضور داره، ديگه چه تصويري غير از نور و رحمت ميتونه داشته باشه؟ حالا وقتي ميخوام با خدا حرف بزنم با اينكه ميدونم چه مقام و مرتبهاي داره، اينقدر ساده و صميمي باهاش حرف ميزنم و صادقانه و بيرودربايستي خواسته دلم رو بهش ميگم كه انگار دارم با نزديكترين كسانم حرف ميزنم.؛ تا حدي كه يادمه يكبار چند سال پيش وقتي سرنمازم توي قنوت داشتم دعا ميكردم بياختيار گفتم: "خدايا! تو رو خدا....!!! " همه حرفام رو بهش ميگم، باهاش ميخندم، درددل ميكنم، غرميزنم، گريه ميكنم. عجب خدايي! حرف نداره! اما من خيلي بيمعرفتم و اصلا قدر اين خدا رو نميدونم! حق بندگيش رو بجا نميارم و هي دل مهربونش رو ميرنجونم! اما باز رهام نميكنه و تنهام نميذاره. ميخوام ساده و صميمي و از ته قلبم وبا همه عشقم بهش بگم: خدايا دوستت دارم و با همه وجودم ازت معذرت ميخوام. خدايا به بزرگي و رأفتت من رو ببخش. (پرند)
[ یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390 ] [ 10:44 ] [ پرند ]
[ ]
يك روز شوغ و پر مشغله داشت. تقريبا خودشو توي صندلي كمك راننده تاكسي پرتاب كرد و تا جايي كه ميتونست لم داد. روي شيشه ماشين برچسب خورده بود: كرايه 575 تومان! از توي كيفش يك 500 تومني و يك سكه 100 تومني درآورد و به محض سوار شدن راننده گذاشت كف دستش. حتي اجازه نداد بنده خدا جابجا بشه!!! راننده پول رو از دستش گرفت و نگاهي كرد و انداخت روي داشبورد. مقداري از مسير كه طي شد،2 تا مسافرهاي عقب كرايه اشون رو حساب كردن و باقي پولشون رو پس گرفتن. با خودش گفت: چه رويي داره! بايد 25 تومن به من پس بده! واسه خودش روندش كرد!!! تا رسيدن به مقصد، توي ذهنش براي اين 25تومن درگيري بود؛ ذهن خوب: بيخيال!25تومن هم پوله؟! ذهن بد:ببين! مسئله 25 تومن نيست! چرا حق خوري ميكنن؟ همه به زورگويي عادت كردن؟ ذهن خوب: بابا جان شايد بيچاره خرده نداشته پس بده!!! ذهن بد:وا...؟ خوب چرا اون از 25 تومن خودش نميگذره؟ 50 تومن پس بده!! ذهن خوب: شايد رسيدي مقصد پس داد! ذهن بد: اگه برسيم و پس نده حالشو ميگيرم!همينطوري سر مردم كلاه ميذارن! ميدوني در روز چند تا 25 تومن ميشه؟؟؟ بالاخره رسيد. در ماشين رو باز كرد و يك پاشو گذاشت بيرون. با قيافه جدي و حق به جانب گفت: ببخشيد باقي پول رو فراموش كرديد، من 600 دادم! راننده گفت: خواهش ميكنم ولي شما 550 به من داديد! تازه اين شماييد كه بايد 25 تومن ديگه بديد! ولي قابل نداره، بفرماييد! [ دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390 ] [ 11:7 ] [ پرند ]
[ ]
خواب بودم، یک خواب عمیق. کم کم باید بیدار میشدم. تو عالم خواب و بیداری، نرمی انگشتایی رو وری چشمام احساس کردم.چه نرم و لطیف بود! پلکهای سنگینم رو نیمه باز کردم. یک تصویر مبهم دیدم. وقتی که دید چشمام رو باز کردم و دیگه خواب عمیق نیستم؛ با یک صدای گرم و دلنشین گفت:سلام! چه خوب که بیدار شدی! صدای گوشنوازش خواب رو به کلی از سرم پروند. حالا تصویرش رو کامل میدیدم .چقدر خوش لباس و دوست داشتنی بود! لباس ابریشمی سبزش، دست و صورت بلورینش رو قاب گرفته بود. روی سرش یک تل از گلهای ریز سفید و یاسی گذاشته بود که زیباییش رو چندبرابر میکرد. چقدر دوستش داشتم. با نگاهی گیج و مبهوت بهش خیره شدم؛ پرسیدم:شما کی هستی؟! دستای بلورینش رو به سمتم دراز کردو لبخند مهربونش رو روی صورتم پاشید؛ گفت: دیگه خواب بسه! بلند شو! من همونی ام که با اومدنم شور و زندگی میارم، سبزی و صفا میارم، عشق و عاطفه میارم؛ من بهارم! دیگه باید از مرکب زمستون پیاده بشی و دستات رو به دستای من بسپاری. من پر از زندگی و شورم. من بهارم! حالا من با قلبی بهاری و دستانی پر از عطر گلهای یاس و سوسن و سنبل شما رو به یک جشن سبز و با طراوت دعوت میکنم. جشنی که با قدمهای عطرآگین بهار در قلب و روح همه بپاست.
[ یکشنبه چهاردهم فروردین 1390 ] [ 11:0 ] [ پرند ]
[ ]
دو هفته باقی مونده تا یک دفتر 365 برگی دیگه از زندگیم بسته بشه.نمیدونم چرا ناخودآگاه زندگی امسالم رو توی ذهنم شبیه به یک تابلوی نقاشی تصور کردم که نقاش جز به جزئش خودم بودم. حالا این تابلو تموم شده و من میخوام خوب براندازش کنم، میخوام ببینم اصلا ارزش قاب گرفتن رو داره یا نه؟ با دقت نگاهش میکنم؛ بی عیب و نقص نیست،اما خیلی هم بد از آب درنیومده! سبکش "رئاله" و تا جایی که تونستم سعی کردم از "سیاه قلم" استفاده نکنم. تصمیم گرفتم تابلوی بعدی زندگیمو با دقت بیشتری بکشم. مثلا چند تا از طرح و نقش ها رو کلا حذف میکنم و به جاش طرح و نقش تازه میکشم. کمی بی معرفتی کردم و یکسری رنگ ولعاب رو اصلا توی تابلوی زندگیم نیاوردم؛ ولی جبران میکنم. یک جاهایی رو پررنگ و برجسته میکشم تا اول از همه به چشم بیاد، طوری که هیچوقت از یادم نره. خلاصه همه تلاشم رو میکنم تا بهترین تابلو رو تحویل خدا بدم. آخه میدونید؟ به نظرم وقتی خدا میخواد با دستهای مهربونش ما بنده هاش رو روونه دنیا کنه، به هرکدوم از ما یک بوم سفید نقاشی و کلی رنگ و قلم میده. بعد بهمون اجازه میده هرطور که خواستیم روی این بوم نقاشی بکشیم. یک جاهایی هم خودش، طوری که ما نمیفهمیم دستمون رو میگیره تا ما نقش بهتری حک کنیم. حالا میخوام بگم: درسته که نمیشه این بوم رو سفید و بی نقش و نگار مثل روز اولش به خدا برگردونیم، اما میتونیم سعی کنیم تابلویی رو تحویل خدا بدیم که اگه ارزش "قاب منبت کاری" رو نداره، حداقل بشه براش یک "قاب چوبی ساده" گرفت. این هم یکی دیگه از حرفهای دلم بود. نزدیک به یکسال همه شما رو به حرفهای دلم مهمون کردم. نوبتی هم که باشه نوبت شماست. حالا دلم میخواد سخاوتمندانه من رو به یکی از اون حرفهای بکر دل مهربونتون مهمون کنید.(پرند) [ دوشنبه شانزدهم اسفند 1389 ] [ 10:5 ] [ پرند ]
[ ]
چرا نمیخوای قبول کنی که "حسادت" با "رقابت" فرق داره؟ اسم "حسادتت" رو میذاری "رقابت" ؟ بذار کمکت کنم تا از اشتباه دربیای ؛ ♦ "حسادت" مثل خوره میمونه، وجودت رو میخوره اما "رقابت" مثل کودی میشه که پای بذر وجودت میریزی تا بهتر رشد کنه . ♦ "حسادت" مثل جرقه آتشزاست که اگه شعله ور بشه هیچ آبی خاموشش نمیکنه، اما "رقابت" مثل یک استارت میمونه که به حرکت وادارت میکنه. ♦"حسادت" کورت میکنه تا تو رو به درو دیوار بکوبه و زمینت بزنه، اما "رقابت" چشمات رو باز میکنه تا خودتو بکشی بالا. خب! حالا خودت بگو تو "حسادت" داری یا "رقابت" ؟؟؟(پرند) [ سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389 ] [ 9:59 ] [ پرند ]
[ ]
قبل از شروع و در ابتدا، از همه عذرخواهی میکنم. من با نگارش این مطلبم اصلا قصد توهین یا تحقیر کسی رو ندارم، اما از اونجایی که بارها برام پیش اومده و خیلی هم برام جالبه دوست دارم که درباره اش بنویسم. مجددا از همه دوستان و هموطنان گلم عذرخواهی میکنم. توی این چند روز تعطیلی به یکی از شهرهای خوبمون سفرکردم.(بخاطر طرح مطلبم متاسفانه از بردن نام شهر مدنظرم معذورم.) اول یک سوال دارم؛ اینکه به نظر شما واقعا "تهران" چه مزیت و برتری و نقاط مثبتی نسبت یه سایر شهرهای کشورمون، علی الخصوص شهرهای بزرگ داره؟اصلا مزیتی هم داره یا نه؟؟؟ اتفاقا سفر من به یکی از شهرهایی بود که از لحاظ پیشرفت تمدن و صنعت و ... تقریبا همرده تهران و اصلا جزء یکی از شهرهای بزرگ محسوب میشه.چیزی که خیلی جالب و به نظر من "تاسف باره" اینه که شنیدن نام "تهران" یا اینکه "از تهران اومدی" و یا هرچیزی که مربوط به "تهرانه" برای عزیزان ساکن شهرستانها به شدت هیجان انگیز و بعضا "آرزو و آماله" !!!!(این مورد رو من به شخصه در بسیاری از شهرها دیدم.) به محض اینکه در جواب سوالشون که می پرسند: "از کجا اومدین؟" ، پاسخ میدی: "تهران" ؛ آنچنان “wow” کشدار و غلیظی میگن و ابروهاشونو بالا میندازن که انگار گفتی از “LA” یا “UK” اومدی و "سیتی زن" اونجا هستی!!! نکته جالبتر اینه که اغلب این دوستان و عزیزان از لحاظ سطح زندگی و مادی از افراد مرفه و بافرهنگ جامعه هستند و چه بسا که خیلی بهتر و بیشتر از "تهرانیها" در رفاه و آسایشند، اما زندگی و مهاجرت به تهران یکی از آرزوهای اونها محسوب میشه!!! برای اغلب دختر خانومهاشون کافیه فقط اسم خواستگاری "تهرانی" بیاد! دیگه مهم نیست طرف چی کاره است و کجا و چطور زندگی میکنه!!! فقط به تهران مهاجرت کنن!! همین کافیه!! و صد البته پس از مهاجرت و زندگی حدود 6-9 ماهه در تهران تغییرات رفتاری و شخصیتی ایندسته به شدت محسوسه!!! اغلب آقا پسرهای گلشون هم که تقریبا به هر دری میزنن تا به تهران مهاجرت کنن و یک "سیتی زن" تهرانی بشن!!! استدلال منطقیشون هم اینه که: "توی تهران پول ریخته!! کافیه دولا بشی و جمع کنی!!!" همین عزیزان هم مدتی پس از مهاجرت دیدنی و سوال برانگیزند!!! ماشاا... خدا رو هم بنده نیستند!!! نمیدونم این "تهران" چی داره؟؟؟ آب و هواش بدجوری تاثیرگذاره!!! چیزی که مهمه "اصالت" آدمهاست. حالا فرقی نمیکنه برای کدوم شهر یا شهرستان باشیم...
"اصالت" داشتن به این نیست که فقط توی "تهران" زندگی کنیم و بزرگ بشیم. "اصالت" داشتن به اینه که اینقدر باجنبه باشیم که هرجای دنیا زندگی کردیم یادمون نره که اصل و ریشه ما از کجاست و از کجا به کجا رسیدیم.(پرند) [ شنبه شانزدهم بهمن 1389 ] [ 9:29 ] [ پرند ]
[ ]
تا حالا دلت "هری ریخته پایین" ؟ طوری که قلبت توی سینه بکوبه؟ انگار که داره از قفسه سینت میزنه بیرون؟ تمام وجودت داغ میشه! انگار تب کردی، اما تمام دستات یخ شده عین یک گلوله برف!!! با همه اینا حس خوبیه... مگه نه؟؟؟ هروقت یادش میفتی خوشت میاد... دوست داری دوباره تکرار بشه ... خب! حالا بگو تا حالا برات پیش اومده؟؟؟(این حسیه که برای همه حداقل یکبار تجربه شده!) چه حالی شدی؟؟؟ دوست داشتی باز هم برات تکرار بشه؟؟؟ دوست داری بگی یاد چه کسی میفتی؟؟؟ (خودم هم به این سوال جواب میدم .اگر دوست داشتید بدونید جواب من چیه، میتونید ۱۲/۱۱/۸۹ بیاید و جوابم رو بخونید. پرند
سلام بالاخره 12/11/89 هم اومد. قرار شد من امروز بگم که کی دلم هری ریخته پایین. راستش تا دلتون بخواد، دلم هری ریخته پایین؛ اما یکی از اونها رو که هیچوقت یادم نمیره براتون میگم. دقیقا یادمه؛دوم راهنمایی بودم. تو سنی که پر از شور و حال و شیطنت هستی(البته من هنوز هم از شیطنت خوشم میاد اما............. چشمتون روز بد نبینه...... اون پوست نارنگی کجا خورده باشه خوبه؟؟؟ دقیقا تو گیجگاه معلممون!!! وقتی با عصبانیت برگشت و رد پوست نارنگی رو گرفت و رسید به من لوله خودکار به دست، اون موقع بود که "دلم هری ریخت پایین"!!! بعدش هم بلند شد و من و چندنفر دیگه ای که مشغول شیطنت بودیم ردیف کرد جلوی دفتر ناظم! واقعا حالم بد شده بود! دردسرتون ندم! آخر سر قرار شد نفری 5نمره از انضباطمون کم کنندو اینکار رو هم کردند!!! یادآوری: قابل توجه بعضی از دوستانی که چنین حالتی رو کلا منکر شدن!!! عزیزان من! حتما نباید با یک حادثه عشقی "دلتون هری بریزه پایین" که! در حوادث ناگوار هم این حالت بوجود میاد!!! [ سه شنبه بیست و هشتم دی 1389 ] [ 10:58 ] [ پرند ]
[ ]
به نظر شما این حرف چقدر صحت داره؟شما چقدر به این حرف اعتقاد دارید؟ " از دل برود هر آنکه از دیده برفت..." (پرند)
[ شنبه هجدهم دی 1389 ] [ 11:46 ] [ پرند ]
[ ]
امروز براتون یک پروژه مقایسه ای بین دخترها و پسرها از همه مراحل زندگیشون دارم . نوزادی شکرخدا، ازهمین دوران تفاوتها به شدت محسوس و مشهوده! در نحوه شیر خوردن، نوع گریه کردن، نق زدن، و کلا درهمه موارد با هم متفاوتند. شیر خوردن پسرها رو نگاه کنید؛ چشماشونو گرد و خیره می کنن و حریصانه و قلدرانه شیر می خورن (از همون نوزادی طلبکارن!!!) برعکس دخترها، چشماشمون نیمه بسته و با ادا، کمی هم غرمیزنن!(خدارو شکر از همون نوزادی روشهای غرزدن و عشوه گری رو بلدن!!!) معمولا روزهای اول همه نوزادها شبیه به همند و نمیشه دختر و پسر بودن اغلبشون رو فهمید. اما ماشاا... بعضی نوزادهای پسر از همون بدو تولد با چهره ای کاملا مردونه در ابعاد کوچک به دنیا میان!!! صدای گریه زمخت و مردونه همراه با کمی ته ریش و سبیل!!! صدای بعضی نوزادهای دخترهم که ماشاا... از شدت ظرافت و جیغ بودن شبیه کشش ناخن روی تخته سیاهه!!!! دبستان پسرها با اون سرهای تراشیده، روپوشهای یقه دکتری که قد آستینهاش تا 20 سانت زیر انگشتای دستشون میرسه و کیفهای کوله پشتی که دو برابر و نیم قدو قوارشونه، چهره های رقت انگیزی پیدا می کنن که بیشترشبیه تب لازمی ها میشن!!! صبح به صبح که مادر های بینوا، اونا رو راهی مدرسه می کنن تر و تمیز و ترگل و ورگل اند اما ظهر... صورتهای چرک و سیاه، روپوشهای خاکی که گاها دکمه یا جیبش هم پاره شده، کتونی های خاکی که بندهاش باز شده و زیر پاشون میکشه. شکایت و چقلی توکارشون نیست، خودشون حق طرف رو میذارن کف دستش. اگه کار به معلم و ناظم و مدیر بکشه اونوقت به صورت فرمالیته و تصنعی انگشت سبابه شونو میگیرن بالا و هی تند تند میگن : "اجازه،اجازه!!!". در جواب مامان هم، لباشونو برمیگردونن سمت پایین(طوری که لب پایینیشون تقریبا زیرگلوشون میچسبه) و با لحن لوس و نچسبی میگن : همش تقصیر فلانی بود!!! اصولا از این سن پایه های " قلدری"و "زورگویی" در وجودشون شکل میگیره!!! اما دخترها؛ با اون مانتوهای گل و گشاد که تا ساق پاشون میاد و مقنعه های تنگ که از شدت تنگی، صورتهاشون مثل غنچه گل و به صورت فشرده و mp3 زده بیرون، کول پشتی های چرخ دار که از شدت سنگینی توان حملش رو ندارن و اجبارا مثل یک چمدون دنبال خودشون میکشن،حسابی دیدنی اند.کل روز توی مدرسه مراقبندکه بغل دستیشون خط کش و پاک کن"باربیشونو" که مامانی خریده دست نزنه!! مثل پسرها هم با مشت و لگد از خودشون دفاع نمی کنن، به نوبت سر میز معلم بخت برگشته ایستادن و یکسره با صدای جیغ مانندشون که هربار دهان بی دندونشون رو هم نشون میده میگن : اجازه خانوم ....! مهسا با پاک کن من نقطه روی دفترشو پاک کرد!!!! اصولا از این سن پایه های "لوس بودن" و "ظرافت" در وجودشون شکل میگیره !!! راهنمایی و دبیرستان پسرها معلوم نیست مرد شدن یا هنوز پسر بچه اند!!! هیکلهای گنده و صداهای بم و دورگه که بعضی کلمات رو با صدای زیر و بعضی ها رو با صدای بم ادا می کنن! به سلامتی ریش و سبیلها در اومده و با ظهور اولین ریش و سبیل، دست به تیغ میشن و اولین اصلاح عمرشون رو که انجام میدن کلی احساس بزرگی خفه اشون میکنه! بعد از اصلاح با ژست مردونه کمی "افترشیو" میزنن و یک ابروشون رو میندازن بالا و دست به صورتشون میکشن و با سوت بلندی رضایت خودشون رو اعلام میکنن. (اصولا این از عاداتشونه که برای خودشون فرت و فرت نوشابه باز می کنن !!!) متلک پرونی و لوس بازی در مقابل دخترها، جزلاینفک وجودیشونه. وقتی دختر میبینند اگه متلک نپرونن، تمام تنشون "کهیر" می زنه!!! آخرلاف وادعا هستن! باشگاه رفتنشون از این سن شروع میشه. دخترها به مرحله کشف عشق و احساس میرسن! از این سن به بعد متوجه میشن که تا به یک پسر رسیدن باید شروع کنن به ناز کردن و عشوه اومدن و با تمام قدرت صداشون رو نازک کنن تا زیباتر به گوش بیاد!!! حرف زدنشون همراه با حرکات میمیک صورت و دست همراهه و بعد از هر کلمه ای پشت چشم نازک می کنن!!! خصیصه های مربوط به این دوران که گاها عمری میشه عبارتست از: همراه داشتن "آیینه جیبی" در سایزهای مختلف، تهیه دفتر شعرهای عاشقانه، قصه گفتن برای همنوعشون!!! (هر قصه و تعریفی که فکرشو بکنید؛عشقی، جنایی، عرفانی، هنری، اجتماعی، حوادث و...) استفاده از انواع و اقسام زیور آلات، سوهان کشیدن ناخنها، رویا بافتن در حد تیم ملی! (جسمشون اینجاست، روحشون جای دیگه)، برنز کردن زیر آفتاب (به وسیله انواع و اقسام لوسیون و کرم و گاهی توسط قهوه و ماءالشعیر وگاهی هم آبجو!!!) و.... دانشگاه پسرهای خوش شانسی که به دانشگاه راه پیدا کردن و فعلا برای چند سالی از سربازی رفتن خلاص شدن!!! اما به محض ورود (تقریبا روز دوم یا سوم!!!) چشمشون اولین دختر رو میگیره و یک دل نه صد دل عاشق میشن!!! دختر خانومها هم که عزمشونو جزم کردن و به دنبال یک کیس خوب برای ازدواج می گردن!!! تقریبا آمار تمام پسرهای خوش تیپ و با کلاس و "مکش مرگ ما رو" دارن. هرروز به جز کلی کتاب و دفتر و دستکی که همراهشونه کیفی پر از لوازم آرایش که حداقل نیم کیلو وزنشه، بعلاوه چند مدل عطر واسپری حمل میکنن. نهایت تلاششون رو می کنن که جزوه های مرتبی داشته باشن تا احیانا اگه یکی از پسر خوشتیپ های تنبل و دودر، ازشون جزوه خواست در نهایت ادب و احترام همراه با چاشنی ناز و ادا تقدیم کنن!!!! پس از دانشگاه پسرپولدارها که وضعیتشون معلومه، دغدغه کار و زندگی و خونه و ماشین ندارن! پس یا با کیس مورد نظرشون ازدواج نمیکنن! و فقط دختر بینوا رو حسابی میچزونن! یا خدابخواد (درجواب اون چزوندنه!) دچار شکست عاطفی میشن پسر بی پولها هم که تازه اول بدبختیشونه!!! تازه باید دنبال یک کار خوب باشن که حقوق خوبی داشته باشه و بشه باهاش ماشین و خونه خرید و زن هم گرفت!!!! برای بدبختی روزگار این دسته پسرها زودتر هم عاشق میشن!!! اون هم از نوع عشقهای اسطوره ای!!! تحت هیچ شرایطی هم حاضر به ترک دختره نیستن!!! و حتما هم باید ازدواج کنن!!! دختر پولدارها هم شرایطی مشابه پسرای پولدار دارن با این تفاوت که از بین انواع و اقسام خواستگارهای آنچنانی و"خفن" بهترین رو انتخاب می کنن و داغ خودشونو به دل بقیه پسرا میذارن!!! و دل بقیه دخترا رو هم آب می کنن!!! دختربی پولها هم که مشخصه، بعد از گرفتن مدرکشون دنبال یک کار میگردن. البته اونا از پسر بی پولها خوش شانس ترن! چون دغدغه تهیه خونه و ماشین و خرج و مخارج عروسی رو ندارن!!! تنها دغدغه اونها پیدا کردن شوهره!!!!
نتیجه اخلاقی :دنبال عوض کردن و تغییر دادن طرفتون نباشید.یک "پسر" همیشه یک "پسر" میمونه و یک "دختر" همیشه یک "دختر"!!!! با تمام خصوصیات مختص خودشون!!! (پرند) [ شنبه چهارم دی 1389 ] [ 12:34 ] [ پرند ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |